
آری سهراب تو درست میگویی!! آسمان مال من است...پنجره،عشق،زمین،دوست،هوا،مال من است!اما سهراب تو قضاوت کن... بر دل سنگ زمین جای من است؟ من نمیدانم چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست... توکجایی سهراب؟!آب را گل کردند!! صبر کن ای سهراب،گفته بودی قایقی خواهم ساخت... خواهم انداخت به اب،دورخواهم شد از این خاک غریب، قایقت جا دارد؟؟؟ منم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم!! مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد... مثل مرمر شده است... چینی نازک تنهایی من... ...
ادامه مطلب
دلتنگم پرشده ام از بغض های فرو خورده دلم مانند آتشفشانی خاموش است که دیرگاهیست میل فوران دارد اما.... اما نگران آدمیان نشسته در کوهپایه هاست.... نه ...من مرد سوختن و سوزانیدن نیستم....من منم ...آدم روزهای سخت.. میخواهم انسان باشم و بمانم...بهایش را فقط اوست که میداند.... بضاعت من فقط همین دل است و بغض های فروخورده...همین اشک های بی کینه....پیشکش به او....اویی که تنها اوست که صبر و غرور مرا می فهمد..... خدایا نمیگویم دستم رابگیر....عمریست گرفته ای رهایم نکن......
ادامه مطلب
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد ...
ادامه مطلب
یـــآدَت بـآشَـــد... دِلـَــت کــــﮧ شِکَـســـت... سَــــرَت رابـــــآلابـگـیـــرےتَـلافــــے نَکــُــטּ... فَـریــــــــآد نــَـــزَטּ... شَرمـگیـــــــטּ نَـبـــــآش...!! دِلِشِکَستـــﮧ گوشـه هآیــَـشتیــــزاَســــت... مَبــــآدآ دِل و دَســـتِ آدَمـــے کــــﮧروزے... دِلــــدآرَت بــــود رآزَخمــــےکُنـــے بــــﮧ کیــــטּ!! مَبــــآدا کــــﮧ فَرامــــوش کُنــــے روزے شآدیــَــش آرِزویــــت بــُـود... صَبــــور بــــآش وسـ ـ ـ ـآکــِــت......
ادامه مطلب
عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند هردو از احساس نفرت پر شدند.... دل به چشمان کسی,وابسته بود عقل از این بچه بازی خسته بود.... حرف حق با عقل بود اما چه سود پیش دل حقانیت مطرح نبود.... دل به فکر چشم مشکی فام بود عقل آگاه از خیال خام بود.... عقل با او منطقی رفتار کرد هرچه دل اصرار,عقل انکار کرد.... کشمکش ها بینشان شد بیشتر اختلافی بیشتر از پیشتر.... عاقبت عقل از سر عاشق پرید بعد از آن چشمان مشکی را ندید.... تا به خود امد بیابانگرد بود خنده بر لب از غم این درد بود..... ...
ادامه مطلب
این روزهــا، آدمها سرشـان شلوغ است. بعضی هـا حوصله خـدا را ندارند، حــال او را نمی پرسند، برایش نامــه نمی نویسند؛ امـا تو این کـار را بکن. تو حالــش را بپرس. تو چیــزی برایش بنویس ساعتهایت را بـــا او قسمت کن؛ ثانــیه هایت را هم ... ...
ادامه مطلب
آرزویم این است ؛ نتراود اشک در چشم تو هرگز ؛ مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛ وبه اندازه ی هر روز توعاشقباشی عاشقآنکه تو را می خواهد . . . و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛ که دلت می خواهد...
ادامه مطلب
این برگهای زرد به خاطرپاییزنیست که از شاخه میافتند قرار است تو از این کوچه بگذری و آنها پیشی میگیرند از یکدیگر برای فرش کردن مسیرت.. گنجشکها از روی عادت نمیخوانند، سرودی دستهجمعی را تمرین میکنند برای خوشآمد گفتن به تو.. بارانبرای تو میبارد و رنگینکمان – ایستاده بر پنجهی پاهایش – سرک کشیده از پسِ کوه تا رسیدن تو را تماشا کند. نسیم هم مُدام میرود و بازمیگردد با رؤیای گذر از درز روسری و دزدیدن عطر موهایت! زمین و عقربهی ساعتها برای تو میگردند و من به دورِ تو! ...
ادامه مطلب
گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم تا به تنهایی رسیدم باز با پای خودم مثل احساسی که از دلبستگی بیزار بود من زمستانم گریزانم ز سرمای خودم آتش سوزان عشقم در مسیر سرد باد می شوم توفان ویرانی فردای خودم قصه نامحرمان بس بود اما پس چرا می کشم کشتی دزدان را به دریای خودم خورده ام صد بار چوب اشتباهم را ولی می کنم تایید مرگم را به امضای خودم ادعا کردم که کوهم ریشه دارم در زمین با نسیمی جابجا گشتم من از جای خودم بس که گریان کرده ام لبخند های شوق را سیل این دیوانگی آمد به صحرای خودم ...
ادامه مطلب